درود بر شما
به حق چیزای نشنیده، خوب ما که شعارمون نه شرقی نه غربیه، ما نیازی به ابرهای غربی ها نداریم! همین جا در زیر زمین خانه مان ابر تولید میکنیم دیگه
هر از گاهی می گذارمش روی یک تشک نرمی روی زمین. اسباب بازی هاش رو هم می چینم دورش. خودم میرم پی کارهام. بعد میام می بینم سرجاش نیست! نگو قل خورده رفته زیر مبل!! لی لی پوت رو می گم ها!
برای سمیه : می خواستم برای تولدت متنی بنویسم سراسر ادبی و نغز و فاخر! که دیدم نه کار قلم من نیست عزیزم پس آیینه دلم را باز کردم به سادگی/ و همان ترانه ایی که داشتم می شنیدم را برایت نوشتم تو لبخندت را به من دادی و تکه ایی از قلبت را تو به من احساسی را دادی که جستجویش کرده بودم، سالها تو روحت را به من بخشیدی و عشق بی گناهت را تویی که من منتظرت بوده ام همیشه […]
نیویورک این مدلی نیس که همینجوری رندوم تو کوچه و خیابون ایرانی ببینی. من تموم این مدت یه مورد ایرانی اتفاقی دیدم فقط. داشتم توی قفسهی مواد شوینده دنبال ارزونترین مایعلباسشویی میگشتم که دیدم یه زن میانسالی داره به پسرش میگه «رضا، صابون چی بردارم برات». بعد من خیلی ذوق کردم. برای دقایقی به صورت نامحسوس تعقیبشون کردم ببینم دیگه چی میگن. کالیفرنیا ولی […]
پنجشنبه بیست و نهم دی ماه 1385. به همراه «مسعود» و برای خداحافظی با برادرم که چند روزی بخاطر جراحی کلیه، بستری بیمارستان بود راهی اصفهان شدیم. از طرفی بـُـقضی در گلویم سنگینی می کرد و دلم می خواست ؛ می تونستم درکنار او باشم و از طرفی هم باید بدون اینکه اسمی از آمریکا بیارم و با بهانه ی اینکه راهی دبی هستیم از او خداحافظی می کردم. وقتی او را با حال نزار روی […]
درود
اما رفیق من شنیدو حقیقت داره وابرها را همونجا تو کشورشون خالیش میکنند وتفاله مفالهاش را ول میکنند بیاد اینور
بای
درود بر شما
به حق چیزای نشنیده، خوب ما که شعارمون نه شرقی نه غربیه، ما نیازی به ابرهای غربی ها نداریم! همین جا در زیر زمین خانه مان ابر تولید میکنیم دیگه